سلام به خدای مهربون و دوستان گلم
امشب شب یلداست
همسرم چابهار و خودم تهران
دلم میخاست که کنارم بود امشب
با هم حرف میزدیم
حامدم میدونی که چقدر حرفات به دلم میشینه
کنارم نیستی ولی من به احترام تو و بخاطر اینکه خانوادت رو خیلی دوست دارم امشب میرم پیششون
نیستی ولی حست میکنم و این برام ارزش داره
انشالاه سال دیگه جبران کنیم با هم بودن رو
امیدوارم همه امشب شاد باشن در کنار خانواده هاشون
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 15:1  توسط سمیه سادات
|
سلام به خدای مهربونم و دوستان
دیشب رفتیم فروشگاه اتکا یه مقدار خرید کردیم با اینکه سرمای شدید خورده بود نذاشت حتی یه بسته من دست بگیرم و کل مسیر رو عرق می ریخت رسیدیم خونه یه ماهیچه گذاشتم بپزه و شلغمی که با اصرار من تو راه خرید کرده بودیم رو با یکم اب گذاشتم بپزه یکم با هم حرف زدیم و همسر داشت وسایلش رو برای ماموریتی که فردا قراره بره (چابهار) آماده میکرد و من نگاهش میکردم
نگاهی که اصلا دلم نمیخواست ازم گرفته بشه
امروز دلم خیلی گرفته چون همسری دقیقا بعد یه ماه و سه روز از عروسیمون رفت چابهار ماموریت
الان مثل بچه ای میمونم که مامانش ازش دور شده
نمیدونم این مدت که حداقل ۲۵ روزه رو جیکار کنم اطرافیان خیلی هوامو دارن هم خانواده خودم میگن بیا خونه ما و هم خانواده همسر
همشون رو دوست دارم
ولی خونه خودم رو خیلی دوست دارم چون بوی همسری رو میده
عزیزم بیشتر نگرانتم مراقب خودت باش و لحظه شماری میکنم که برگردی
منو بخاطر همه بهونه گیریهام ببخش گلم همسر خوبم
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 9:45  توسط سمیه سادات
|
سلام به دوستای خوبم
ایام عزاداری امام حسین ع و یارانش رو تسلیت میگم
این چند روز هم که ما دائم حسینه و هیات بودیم و همسری کلا سه شب تمام تو حسینه موند برای غذا پختن (اجرت با امام حسین عزیزم)
هر جا دلم میشکست برای همه اون کسایی که التماس دعا داشتن دعا کردم...
از خدا خواستم اگر خدا صلاح دونست و بهمون فرزند داد سقاش کنم (دعا کنین)
حتما میگین عجب دختر پررویی هنوز نرفته خونه بخت بچه میخاد خدایی خیلی بچه دوست دارم
و دوست ندارم دیر بشه
به حق این روزهای عزیز همه کسایی که بچه ندارن خدا بهشون یه فرزند صالح و سالم عنایت کنه
امروز دارم میرم خونه مامان اینا که نذری دارن
همه چی خوبه خداروشکر و سرنمازم دو رکعت نماز شکر خوندم به خاطر همه نعمتایی که خدا به من و همسری داده مهمترینش داشتن همسر مومن و مهربونم
خدایا ممنونم
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 16:1  توسط سمیه سادات
|
سلام به همه دوستان خوبم
مراسم عروسی در تاریخ ۲۴ ابان ۹۰ مصادف با عید سعید غدیر با خوبی و خوشی تموم شد
همونطور که دوست داشتم انجام شد خدارشاکرم
۲۸ آبان هم برای ماه عسل رفتیم مشهد مقدس
جاتون خالی خیلی خوب بود و برای همه دوستان دعا و نماز خوندم
زندگی مشترک شروع شد و من و همسری همراه با هم کارها رو انجام میدیم
و من خیلی خوشحالم که شریک زندگیم واقعا شرایط رو درک میکنه
امروز هم که روز خوبیه
مراسم درجه دادن به همسری هست و ایشون ستوان ۲ می شوند
میخام براش یه کادو بگیرم ولی هنوز نمیدونم چی
قراره تازه ایشون منو سورپرایز کنه و ناهار بذاره هر چی گفتم چی میذاری گفت نمیگم
این شبها هر شب میریم با هم هیات مراسم عزاداری
دوستان دعا کنین همه دخترا و پسرایی که دوست دارن ازدواج کنن خدا اون کسی که صلاحه تو زندگیشون قرار بده به حق این روزهای عزیز
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 10:25  توسط سمیه سادات
|
سلام به خدای مهربونم و دوستان خوبم
الان ده روزه که همسری رفته کرمانشاه و هنوز برنگشته شاید جمعه بیاد..
بدجور هم سرماخورده وقتی صدای گرفته اش رو میشنوم واقعا دلم میسوزه و میگم کاش پیشم بود براش سوپی درست میکردم و تقویت میشد ولی اونجا همش در حال کار کردن هستن
برای دیدنش لحظه شماری میکنم
تازه وقتی هم بیاد باید مرخصی بگیره که اثاث ببریم
خدا بخاد تا اخر هفته دیگه کارا رو قصد داریم تموم کنیم و بریم سراغ کارت ها
تا اینجا که خدا خیلی کمکمون بوده از این ببعد هم به یاری اون جلو میریم
برامون دعا کنین
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 10:7  توسط سمیه سادات
|