تبليغاتX

java script خلوتکده من

بهار اومد...
به همين سادگی يک سال ديگه هم گذشت...با شادی و غم ... چه آرزوهایی که بوده و هست...
چه اتفاقهای خوب و بدی که برای هر کدوممون افتاد... چه روزها و شبهایی که خندیدیم و گریه کردیم...
اما با تمام اینها یک سال با تمام خوبی ها و بدیهاش گذشت...
روزهايي كه گذشتند... روزهاي سرد... برفي و سفيد...  روزهاي باروني... روزهاي دو رنگين كموني... روزهاي خوب.. بد..وحشتناك...
همه روزايي كه گذشتن... روزهاي گرم... روزهاي داغ... روزهاي پاييزي...
  نميدونم....
هيچي نميدونم ولي از يه چيزي مطمئنم اينكه همه گذشتمو دوست دارم  حتي روزاي وحشتناكشو....
کی ميدونه تو لحظه به لحظه اين سال چی منتظرمونه ...
امیدوارم سالی قشنگتر از سالهای گذشته داشته باشیم ...

پیشاپیش سال جدید رو به همتون تبریک میگم

هي ...!! پشت سرت را نگاه كن ! در سالي كه گذشت چند تا دل را شكستي ؟! چند دل بدست آوردي ؟! اشك چند چشم را در آوردي ؟! بر روي چند لب ، لبخند نشاندي ؟! چند تا روح را آزردي ؟! چند روح را به پرواز در آوردي ؟! در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟! ريشه ي كينه ي چند قلب را بارور كردي ؟! کدام نابساماني را سامان دادي ؟! چه زخمهائي را التيام بخشيدي ؟! کدام بيچاره را چاره نمودي ؟! کدام روح آشفته را آرامش بخشيدي ؟! ........

يادت هست؟!!!

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني... آن گا كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني... آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني... آن گاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري...  آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ... آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي انگاري... مي خواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا براي خوشبختي خودت دعا كني ؟

 

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 12:48  توسط ناناز | 
 هر كس به قلب خويش بنگرد مى بيند گمشده اى دارد كه به دنبال آن است و چون تحليل درستى درباره گمشده خود ندارد در همه چيز و در همه جا آن را جستجو مى كند.

گاه چنين مى پندارد گمشده اصلى او مال و ثروت است كه اگر آن را در آغوش بگيرد از خوشبخت ترين مردم روزگار است; ولى هنگامى كه به ثروت عظيمى دست مى يابد به زودى متوجّه مى شود چشم هاى وحشت زده طمّاعان، زبان هاى چرب متملّقان، دام هاى سخت سارقان، و زخم زبان هاى حاسدان در كمين اوست و گاه حفظ كردن و هزينه نمودن آن، از به دست آوردنش سخت تر و اضطراب و نگرانى حاصل از آن بيشتر است!

تازه مى فهمد راه را خطا پيموده و گمشده او اينها نيست!

گاه چنين فكر مى كند كه اگر همسرى صاحب جمال و داراى ثروت و مال نصيب او گردد كمبودى در خوشبختى ندارد; ولى هرگاه به آن مى رسد و حجم خطرات و مشكلات نگهدارى چنين همسرى و تحمّل توقّعات بالا و خواسته هاى فوق العاده او را در نظر مى گيرد مى بيند آنچه قبلاً فكر مى كرد رؤيايى بيش نبوده است!

شهرت و مقام، دورنمايش از همه اينها دل انگيزتر و پندار خوشبختى در كنار آن خيال انگيزتر است، در حالى كه مشكلات و دردسرها و مسؤوليّت هاى الهى و انسانى ناشى از آن از همه بيشتر مى باشد.

 

آرى! انسان هوشيار كم كم مى فهمد كه گمشده او، كه در به در دنبال آن مى گردد و آن را نمى يابد هميشه با او بوده است و تمام وجودش را فرا گرفته، و از رگ گردنش به او نزديكتر است و او توجّه نداشته: «وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ»(2) و به گفته حافظ:

سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مى كرد!

گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود

طلب از گمشدگان لب دريا مى كرد!

 

يا به گفته سعدى:

اين سخن با كه توان گفت كه دوست

در كنار من و من مهجورم!

 

آرى گمشده انسان همه جا و هميشه و در هر زمان با اوست; ولى حجاب ها، رخصت رؤيت را نمى دهد، گرفتارى انسان در چنگال طبيعت مانع ورود او در كوى حقيقت است.

 

تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون

كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد؟!

 

آرى اى عزيز! گمشده تو نزد توست، بكوش حجاب ها را كنار بزن تا جمال دل آرايش را ببينى، و روح و جانت از او سيراب شود، آرامش و سكينه واقعى را با تمام وجودت احساس كنى، و جنود آسمان و زمين را در اختيار خود ببينى! گمشده واقعى تو همان وجودى است كه تمام عالم هستى پرتوى از وجود اوست

 

+ نوشته شده در  87/10/12ساعت 15:4  توسط ناناز | 

پيرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.
عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولين
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پيرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "بايد
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسيب و
شکستگی نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازی به
عکسبرداری نيست .

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دير شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهيم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزايمر
دارد. چيزی را متوجه
نخواهد شد! حتي مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حيرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستيد، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پيش او می‌رويد؟
پیرمرد با صدايی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقتو ازت دزديد و جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه کرد زل بزنی و به جای اينكه  لبريز از كينه و نفرت باشی حس کنی که هنوزم . . . .

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به ديواری تكيه بدی که يكباره زير آوار غرورش همه ی وجودت له شده ...

چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی ديديش...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی ...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببيني و هزار بار تو خودت بشکنی ، اونوقت آروم زير لب بگی:

گل من باغچه ی نو مبارک...

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 11:57  توسط ناناز | 

سکوتم را به باران هديه کردم

تمام   زندگی را  گريه  کردم

نبودی  در فراق  شانه هايت

به هر خاکی رسيدم تكيه کردم...

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هايم خشک شد ! به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ی هميشگی زديم ! به حرمت همه ي خاطراتي كه با هم داشتيم! نه... ! تو حتی به التماس هايم هم اعتنا نکردی... ! قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد ! قصه به پايان رسيد و من هنوز بی عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم...

 

همه ی عمر دير مي فهميم..تو لحظه ها و دقيقه های اخر....وقتی عمر همه چيز داره تموم مي شه...

مثل وقت هايي که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شيرين ميشه...

يه لحظه افتاب تو هوای سرد غنيمت ميشه...

خدا تو موقع سختيها تنها پناهت میشه...

يه قطره نور توی دريای تاريكي واست همه ی دنيا ميشه...

يه عزيز وقتی که از دست رفت برات همه کس ميشه...

هيچ کس مطمئن نيست که فردا رومی بينه يا نه.

امروز تمام چيزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببين

زندگی خيلي طولانی نيست...

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 11:51  توسط ناناز | 

من صبورم اما...

اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!......  

و به ياد مي آورم روزي را که با چشماني اشک بار به تو خيره شدم درحاليکه تو به زمين نگاه مي کردي و من نيز به زمين خيره شدم و اشکهايم را که روي زمين ريخت ، تو اشکهايم را ديدي !

 

به ياد مي آورم زماني را که مادرم مي گفت اگر عاشق کسي شدي به چشمهايش نگاه کن تا تو را هميشه به ياد داشته باشد ! من نيز يک بار فقط يک بار آنچنان به چشمانت خيره شدم ... نمي دانم يادت هست يا نه ؟

 

باز هم يادم مي آيد روزي را که با هم زير باران راه مي رفتيم و تو از صورت خيس من خنده ات گرفته بود ، همان روز چشمهاي خندان بارانيت را در ذهنم ثبت کردم و همان شد که هرگز نتوانستم تو را فراموش کنم !

 

وآخرين نگاهت را ! همان روزي که با دستت روي ديوار يک خط راست کشيدي و گفتي اين خط مستقيم تو هستي و بعد در کنار همان خط مستقيم ، خطي کج و معوج کشيدي و گفتي اين خط کج و معوج هم من هستم و زدي زير خنده ! وقتي خنديدي نگاهت ترسي را به وجودم انداخت که آن ترس را با لبخند پوشاندي وقتي که چشمانت تنگ شد!

 

و رسيد روزي که به زمين خيره شده بودي و مرا نگاه نمي کردي ... وقتي اشکهايم را که روي زمين مي ريخت ديدي بلند شدي و به سرعت از من دور شدي ! نگاه آخر را از من دريغ کردي ! دريغ کردي ! به همين سادگي ! سادگي !....

ديشب باز به ياد تو با چشماني باراني خوابيدم...

اگر مي دانستم اينقدر ظالمي هرگز دريچه قلب مملو از عشق و

محبتم را به رويت نمي گشادم

دلم براي لحظه به لحظه با تو بودن تنگ است...

می رسد روزی که فرياد  وفا را سر کنی 
                
                       
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
 
                         خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

   می رسد روزی که تنها ماند از من يادگار

                         نامه هايي را که با دريای اشکت تر کنی

   می رسد روزی که تنها در مسير بی کسی

                         بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

  می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

                          آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

می رسد روزی ...

 

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 11:48  توسط ناناز |